خرید بک لینک

سفر

زمان ،زود می گذره.خیلی زود،این قدر که پسرم دیگه تنها می ره سفر.

تا چند سال پیش ،به این مسئله حتی فکر هم نمی کردم اما این یه واقعیته و تازه اولشه.

قبلاً هم با دوستانش سفرهای نزدیک تهران رفته بود.

دلواپسی های مادرانه را که نمی توان کاری کرد و تذکرهای همیشگی.

موقع رانندگی ،مواظب باش،لایی نکش،گوشی رو کنار بذار و...لوکیشن بفرست.

پسرم به خاطر ما،مواظب خودت باش.

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:52

تجربه تلخ

صدای ضد هوایی....پشت سر هم

ترس و دلهره

یاد روزی افتادم که صدام لعنتی جنگ را ابتدا کرده بود.صدای انفجار مهیب.صدایی که برایم تازگی داشت اما بعد،بارها و بارها تکرار شد...

آن روز را فراموش نمی کنم و در روز جاری را...

این دومین تجربه تلخی است که از ناامنی در این شهر و این سرزمین دارم.

خدایا هموطنانم را مصون بدار...

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:52

بی خوابی

دیشب بی خوابی زده بود به سرم.هر کاری کردم که بخوابم نشد.

بلند شدم و پاورچین ،پاورچین اومدم تو هال،نشستم به کتاب خواندن. چه لذتی داشت در آن سکوت کتاب خواندن.

۷۰صفحه از کتاب «حرامزاده استانبولی »باقی مانده بود. خواندم . پایان کار بسیار خوبی داشت.

قلم الیاف شافاک را دوست دارم. حس زنانه اش را هم دوست دارم.نگاهش به زندگی،انتقام،گذشت و عشق.

چه خوب که بی خواب شدم.تمام در روز جاری حال خوبی داشتم.

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:52

لعنت به جنگ هر وقت از مسیر حکیم به سمت کرج می ریم،اتاقک های کوچک فلزی نگهبانی را می بینم که سربازان به نقطه ای خیره شده اند.گاهی در حال قدم زدن هستند و گاه معلوم است که فقط نگاه می کنند و چیزی نمی بینند و من همیشه برای سربازان جوانی که نمی شناسیم،دست تکان می دهم.می دانم تنها هستند،به دور از خانواده و این برجک های فلزی که سرما و گرما نمی شناسند ،خاطراتی از این جوانان تنها را با خود دارد.امروز اصلاً حالم خوب نیست. برای جوانانی که سرباز بودند و حالا دیگر نیستند.شما بهشتی هستید.لعنت به جنگ

برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:52

صفحه بندی