زمان ،زود می گذره.خیلی زود،این قدر که پسرم دیگه تنها می ره سفر.
تا چند سال پیش ،به این مسئله حتی فکر هم نمی کردم اما این یه واقعیته و تازه اولشه.
قبلاً هم با دوستانش سفرهای نزدیک تهران رفته بود.
دلواپسی های مادرانه را که نمی توان کاری کرد و تذکرهای همیشگی.
موقع رانندگی ،مواظب باش،لایی نکش،گوشی رو کنار بذار و...لوکیشن بفرست.
پسرم به خاطر ما،مواظب خودت باش.
برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:52
صدای ضد هوایی....پشت سر هم
ترس و دلهره
یاد روزی افتادم که صدام لعنتی جنگ را ابتدا کرده بود.صدای انفجار مهیب.صدایی که برایم تازگی داشت اما بعد،بارها و بارها تکرار شد...
آن روز را فراموش نمی کنم و در روز جاری را...
این دومین تجربه تلخی است که از ناامنی در این شهر و این سرزمین دارم.
خدایا هموطنانم را مصون بدار...
برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:52
دیشب بی خوابی زده بود به سرم.هر کاری کردم که بخوابم نشد.
بلند شدم و پاورچین ،پاورچین اومدم تو هال،نشستم به کتاب خواندن. چه لذتی داشت در آن سکوت کتاب خواندن.
۷۰صفحه از کتاب «حرامزاده استانبولی »باقی مانده بود. خواندم . پایان کار بسیار خوبی داشت.
قلم الیاف شافاک را دوست دارم. حس زنانه اش را هم دوست دارم.نگاهش به زندگی،انتقام،گذشت و عشق.
چه خوب که بی خواب شدم.تمام در روز جاری حال خوبی داشتم.
برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:52
برچسب: نویسنده: بهنام باقری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:52